|
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ چه امید بندم در این زندگانی
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود g ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ از دیده به جاش اشک خون می آید ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ چو کس با زبان دلم آشنا نیست
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:57  توسط فرهاد
|
پيش من اشکاي چشمامو ببين که مي ريزه به پاي تو بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم * من زدم از خونه بيرون يادته اشاره کردي آدمک برفي بسازم واسه ساختنش رو برفا هرچي که دارم ببازم گوله گوله برف سرد و روي همديگه مي چيدم شاد و خندون بودم انگار که به آرزوم رسيدم رو پيشونيش با يه پولک ي ه خال هندو گذاشتم واسه چشماش دو تا الماس جاي پوس گردو گذاشتم رو سينش با شاخه ياس يه گلوبندو کشيدم روي لبهاش با اجازت طرح لبخند رو کشيدم يادمه با نگروني تو يه ها کردي رو شيشه دزدکي برام نوشتي تکليف قلبش چي ميشه شرم گرم لحظه ها رو توي اون سرما چشيدم سرخيشو رو پوست سرد آدمک برفي کشيدم قلبمو دادم نگفتم تن اون از جنس برفه عاشقونه فکر ميکردم نميگفتم نمي صرفه ولي فصل آشنايي زود گذر بود و گريزون شما از اون خونه رفتين آخر همون زمستون رفتي و قصه اون روز واسه من مثل يه خواب شد از تب گرم جدايي آدمک برفي هم آب شد کاشکي ميشد که دوباره روبروت يه جا بشينم يا که رد پاتو رو برف توي کوچمون ببينم کاشکي ميشد توي دنيا هيچ کسي تنها نباشه عمر آدم برفي هامون امروز و فردا نباشه قول ميدم تا آخر عمر ديگه قلبمو نبازم بعد تو تا آخر عمر آدمک برفي نسازم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:4  توسط فرهاد
|
بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم
چون همه چيز من تويي
نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي
اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني صدام کن
قول نمي دم اشکاتو پاک کنم
منم باهات گريه مي کنم
اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني
صدام کن
قول مي دم ساکت بمونم
اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني
صدام کن
قلبم حالا خرابه وجود توست
بهم نگو کجايي ؟! فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:58  توسط فرهاد
|
کوه محکوم به سکون
پرستوها محکوم به کوچ کردن قاصدکهاي سپيد محکوم به آوارگي انسان محکوم به زندگي کردن شمع محکوم به آب شدن خارها محکوم به تحمل تنهايي در صحرايي خشک روز محکوم به پايان و شب محکوم به رسيدن پروانه محکوم به سوختن گلهاي زيبا محکوم به پژمرده شدن غنچهها محکوم به شگفتن خورشيد محکوم به غروب کردن بدر محکوم به بر آمدن و قلب با همه پاکي و صداقتش محکوم به دوست داشتن وا که چه محکوميت شيرين و زيبايي ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط فرهاد
|
منم یه عاشق پیر خورده به قلبم یه تیر از زندگی شدم سیر خدایا دستم بگیر نده تو هم عذابم بیا خدا کنارم به حرفایم گوش بده فرمان خاموش بده به قلب سوخته ی من دست منو تو بگیر نزار بشم پیرپیر از دست عشقایی که زودگذرندودلگیر
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:0  توسط فرهاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط فرهاد
|
|