تبليغاتX
جز سخن عشق هر چه هست هیاهوست....
سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:41  توسط فرهاد  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:42  توسط فرهاد  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:0  توسط فرهاد  | 
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!

g

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:57  توسط فرهاد  | 
 



 وقتي ميشي نياز من اگه نباشي پيش من تموم هستي مني بمون هميشه


پيش من اشکاي چشمامو ببين که مي ريزه به پاي تو بازم که بي قرارمو دلواپس


نگاه تو اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم *
دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني فقط يه چيز مي خوام ازت هميشه عاشق بموني *
دوست دارم خيلي کمه ولي جز اين چيزي نبود وازه ها رو ولش کنيم عشقمو از چشام بخون.....






آدم برفي يادته اون روز برفي وسط سوز زمستون تو پريدي پشت شيشيه


من زدم از خونه بيرون يادته اشاره کردي آدمک برفي بسازم واسه ساختنش


 رو برفا هرچي که دارم ببازم گوله گوله برف سرد و روي همديگه مي چيدم شاد


و خندون بودم انگار که به آرزوم رسيدم رو پيشونيش با يه پولک ي


ه خال هندو گذاشتم واسه چشماش دو تا الماس جاي پوس گردو گذاشتم


رو سينش با شاخه ياس يه گلوبندو کشيدم روي لبهاش با اجازت طرح لبخند


 رو کشيدم يادمه با نگروني تو يه ها کردي رو شيشه دزدکي برام نوشتي


تکليف قلبش چي ميشه شرم گرم لحظه ها رو توي اون سرما چشيدم


سرخيشو رو پوست سرد آدمک برفي کشيدم قلبمو دادم نگفتم تن اون از


 جنس برفه عاشقونه فکر ميکردم نميگفتم نمي صرفه ولي فصل آشنايي


 زود گذر بود و گريزون شما از اون خونه رفتين آخر همون زمستون رفتي


 و قصه اون روز واسه من مثل يه خواب شد از تب گرم جدايي آدمک برفي


هم آب شد کاشکي ميشد که دوباره روبروت يه جا بشينم يا که رد پاتو رو


 برف توي کوچمون ببينم کاشکي ميشد توي دنيا هيچ کسي تنها نباشه


عمر آدم برفي هامون امروز و فردا نباشه قول ميدم تا آخر


عمر ديگه قلبمو نبازم بعد تو تا آخر عمر آدمک برفي نسازم







+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:4  توسط فرهاد  | 
بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم


 


چون همه چيز من تويي


 


نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي


 


اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني


 


صدام کن


 


قول نمي دم اشکاتو پاک کنم


 


منم باهات گريه مي کنم


 


اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني


 


صدام کن


 


قول مي دم ساکت بمونم


 


اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني


 


صدام کن


 


قلبم حالا خرابه وجود توست


 


اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم


 


بهم نگو کجايي ؟!


فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:58  توسط فرهاد  | 
کوه محکوم به سکون


پرستو‌ها محکوم به کوچ کردن


قاصد‌کهاي سپيد محکوم به آوارگي


انسان محکوم به زندگي کردن


شمع محکوم به آب شدن


خار‌ها محکوم به تحمل تنهايي در صحرايي خشک


روز محکوم به پايان و شب محکوم به رسيدن


پروانه محکوم به سوختن


گلهاي زيبا محکوم به پژمرده شدن


غنچه‌ها محکوم به شگفتن


خورشيد محکوم به غروب کردن


بدر محکوم به بر آمدن


و قلب با همه پاکي و صداقتش محکوم به دوست داشتن


وا که چه محکوميت شيرين و زيبايي


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط فرهاد  | 
 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:30  توسط فرهاد  | 

منم یه عاشق پیر    خورده به قلبم یه تیر

از زندگی شدم سیر    خدایا دستم بگیر

نده تو هم عذابم    بیا خدا کنارم

به حرفایم گوش بده

         فرمان خاموش بده

               به قلب سوخته ی من

دست منو تو بگیر    نزار بشم پیرپیر

از دست عشقایی    که زودگذرندودلگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:0  توسط فرهاد  | 
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟ ،فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ ، یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط فرهاد  |